As-Sa'di · Tafsir · in Persian
Yusuf 12:50–68
12:50–57Page 241
وَقَالَ ٱلۡمَلِكُ ٱئۡتُونِي بِهِۦۖ فَلَمَّا جَآءَهُ ٱلرَّسُولُ قَالَ ٱرۡجِعۡ إِلَىٰ رَبِّكَ فَسۡـَٔلۡهُ مَا بَالُ ٱلنِّسۡوَةِ ٱلَّٰتِي قَطَّعۡنَ أَيۡدِيَهُنَّۚ إِنَّ رَبِّي بِكَيۡدِهِنَّ عَلِيمٞ ٥٠
And the king said, "Bring him to me." But when the messenger came to him, [Joseph] said, "Return to your master and ask him what is the case of the women who cut their hands. Indeed, my Lord is Knowing of their plan."
قَالَ مَا خَطۡبُكُنَّ إِذۡ رَٰوَدتُّنَّ يُوسُفَ عَن نَّفۡسِهِۦۚ قُلۡنَ حَٰشَ لِلَّهِ مَا عَلِمۡنَا عَلَيۡهِ مِن سُوٓءٖۚ قَالَتِ ٱمۡرَأَتُ ٱلۡعَزِيزِ ٱلۡـَٰٔنَ حَصۡحَصَ ٱلۡحَقُّ أَنَا۠ رَٰوَدتُّهُۥ عَن نَّفۡسِهِۦ وَإِنَّهُۥ لَمِنَ ٱلصَّٰدِقِينَ ٥١
Said [the king to the women], "What was your condition when you sought to seduce Joseph?" They said, "Perfect is Allāh!1 We know about him no evil." The wife of al-ʿAzeez said, "Now the truth has become evident. It was I who sought to seduce him, and indeed, he is of the truthful.
ذَٰلِكَ لِيَعۡلَمَ أَنِّي لَمۡ أَخُنۡهُ بِٱلۡغَيۡبِ وَأَنَّ ٱللَّهَ لَا يَهۡدِي كَيۡدَ ٱلۡخَآئِنِينَ ٥٢
That is so he [i.e., al-ʿAzeez] will know that I did not betray him in [his] absence and that Allāh does not guide the plan of betrayers.
۞ وَمَآ أُبَرِّئُ نَفۡسِيٓۚ إِنَّ ٱلنَّفۡسَ لَأَمَّارَةُۢ بِٱلسُّوٓءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبِّيٓۚ إِنَّ رَبِّي غَفُورٞ رَّحِيمٞ ٥٣
And I do not acquit myself. Indeed, the soul is a persistent enjoiner of evil, except those upon which my Lord has mercy. Indeed, my Lord is Forgiving and Merciful."1
وَقَالَ ٱلۡمَلِكُ ٱئۡتُونِي بِهِۦٓ أَسۡتَخۡلِصۡهُ لِنَفۡسِيۖ فَلَمَّا كَلَّمَهُۥ قَالَ إِنَّكَ ٱلۡيَوۡمَ لَدَيۡنَا مَكِينٌ أَمِينٞ ٥٤
And the king said, "Bring him to me; I will appoint him exclusively for myself." And when he spoke to him, he said, "Indeed, you are today established [in position] and trusted."
قَالَ ٱجۡعَلۡنِي عَلَىٰ خَزَآئِنِ ٱلۡأَرۡضِۖ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٞ ٥٥
[Joseph] said, "Appoint me over the storehouses of the land. Indeed, I will be a knowing guardian."
وَكَذَٰلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي ٱلۡأَرۡضِ يَتَبَوَّأُ مِنۡهَا حَيۡثُ يَشَآءُۚ نُصِيبُ بِرَحۡمَتِنَا مَن نَّشَآءُۖ وَلَا نُضِيعُ أَجۡرَ ٱلۡمُحۡسِنِينَ ٥٦
And thus We established Joseph in the land to settle therein wherever he willed. We touch with Our mercy whom We will, and We do not allow to be lost the reward of those who do good.
وَلَأَجۡرُ ٱلۡأٓخِرَةِ خَيۡرٞ لِّلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَكَانُواْ يَتَّقُونَ ٥٧
And the reward of the Hereafter is better for those who believed and were fearing Allāh.
وَقَالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ فَلَمَّا جَاءهُ الرَّسُولُ قَالَ ارْجِعْ إِلَى رَبِّكَ فَاسْأَلْهُ مَا بَالُ النِّسْوَةِ اللاَّتِي قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ إِنَّ رَبِّي بِكَيْدِهِنَّ عَلِيمٌ و پادشاه گفت: «يوسف را پيش من آوريد»، هنگامي که فرستاده نزد او آمد، گفت:«پيش سرورت باز گرد و از او بپرس ماجراي زناني که دست هايشان را بريدند چه بود؟ و به راستي که پروردگارم به مکر آنان داناست». قَالَ مَا خَطْبُكُنَّ إِذْ رَاوَدتُّنَّ يُوسُفَ عَن نَّفْسِهِ قُلْنَ حَاشَ لِلّهِ مَا عَلِمْنَا عَلَيْهِ مِن سُوءٍ قَالَتِ امْرَأَةُ الْعَزِيزِ الآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَاْ رَاوَدتُّهُ عَن نَّفْسِهِ وَإِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِينَ پادشاه گفت:«جريان شما چه بود آنگاه که خواستيد يوسف را به خود بخوانيد؟» گفتند: «پناه بر خدا، هيچ گناهي از او سراغ نداريم». زن عزيز گفت:«هم اکنون حق آشکار شد، اين من بودم که او را به خود خواندم و همانا او از راستگويان است». ذَلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ وَأَنَّ اللّهَ لاَ يَهْدِي كَيْدَ الْخَائِنِينَ اين (اقرار من) بدان خاطر است که او (يوسف) بداند من در نهان به او خيانت نکرده ام و خداوند مکر خيانت کاران را به جايي نمي رساند. َمَا أُبَرِّىءُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ مَا رَحِمَ رَبِّيَ إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَّحِيمٌ و نفس خود را تبرئه نمي کنم، چرا که نفس به بدي ها فرمان مي دهد، مگر نفس کسي که پروردگارم بدو رحم نمايد، بي گمان پروردگارم آمرزنده و مهربان است. وَقَالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِي فَلَمَّا كَلَّمَهُ قَالَ إِنَّكَ الْيَوْمَ لَدَيْنَا مِكِينٌ أَمِينٌ و پادشاه گفت:«او را نزد من بياوريد تا وي را از افراد مقرب و خاص خود گردانم». پس چون با او به سخن پرداخت، گفت:«تو امروز نزد ما ارجمند و امانتداري». قَالَ اجْعَلْنِي عَلَى خَزَآئِنِ الأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ (يوسف) گفت: «مرا بر خزائن اين سرزمين بگمار که من نگاهدارنده اي دانا هستم». وَكَذَلِكَ مَكَّنِّا لِيُوسُفَ فِي الأَرْضِ يَتَبَوَّأُ مِنْهَا حَيْثُ يَشَاء نُصِيبُ بِرَحْمَتِنَا مَن نَّشَاء وَلاَ نُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ و بدينسان يوسف را از سرزمين قدرت و نعمت داديم؛ هر جا مي خواست منزل مي گرفت، ما نعمت خود را به هر کس که بخواهيم مي بخشيم و پاداش نيکوکاران را ضايع نمي گردانيم. ولَأَجْرُ الآخِرَةِ خَيْرٌ لِّلَّذِينَ آمَنُواْ وَكَانُواْ يَتَّقُونَ و پاداش آخرت براي کساني که ايمان مي آورند و پرهيزگاري مي کنند بهتر است.
(50) خداوند متعال میفرماید: (﴿وَقَالَ ٱلۡمَلِكُ﴾) و پادشاه به کسانی که نزد او بودند، گفت: (﴿ٱئۡتُونِي بِهِۦۖ ﴾) یوسف را پیش من آورید؛ یعنی او را از زندان بیرون آورید، و نزد پادشاه حاضر نمایید. (﴿فَلَمَّا جَآءَهُ ٱلرَّسُولُ﴾) و هنگامی که فرستادۀ پادشاه نزد یوسف آمد و او را دستور داد تا نزد پادشاه حاضر شود، از اقدام به بیرون رفتن امتناع ورزید تا بیگناهی او کاملاً روشن شود. و این نشانۀ بردباری و عقل و خرد کامل اوست. در این هنگام، (﴿قَالَ ٱرۡجِعۡ إِلَىٰ رَبِّكَ﴾) به فرستاده گفت: پیش سرورت «پادشاه» باز گرد. (﴿ فَسَۡٔلۡهُ مَا بَالُ ٱلنِّسۡوَةِ ٱلَّٰتِي قَطَّعۡنَ أَيۡدِيَهُنَّ﴾) و از او بپرس ماجرای زنانی که دستهایشان را بریدند چه بود؟ زیرا ماجرای آنها واضح و روشن است. (﴿إِنَّ رَبِّي بِكَيۡدِهِنَّ عَلِيمٞ﴾) و به راستی که پروردگارم به مکر آنها داناست.
(51) پادشاه آنها را حاضر کرد و گفت: (﴿مَا خَطۡبُكُنَّ إِذۡ رَٰوَدتُّنَّ يُوسُفَ عَن نَّفۡسِهِۦ﴾)جریان کار شما چه بود آنگاه که خواستید یوسف را به خود بخوانید؟ آیا از او چیز مشکوکی مشاهده کردید؟ زنان، یوسف را بیگناه دانسته و (﴿قُلۡنَ حَٰشَ لِلَّهِ مَا عَلِمۡنَا عَلَيۡهِ مِن سُوٓءٖ﴾) گفتند: پناه بر خدا! هیچ گناهی نه کوچک و نه بزرگ از او سراغ نداریم. در این هنگام اساس اتهام از بین رفت؛ و جز آنچه که زن عزیز گفته بود، چیزی باقی نماند. (﴿قَالَتِ ٱمۡرَأَتُ ٱلۡعَزِيزِ ٱلۡـَٰٔنَ حَصۡحَصَ ٱلۡحَقُّ﴾) زن عزیز مصر گفت: ما به او تهمت زدیم و به او بد گفتیم و عمل ما سبب شد که او به زندان بیفتد، اما اکنون حق آشکار شد، (﴿أَنَا۠ رَٰوَدتُّهُۥ عَن نَّفۡسِهِۦ وَإِنَّهُۥ لَمِنَ ٱلصَّٰدِقِينَ﴾) این من بودم که او را به خود خواندم، و مکارانه خواستم او را از پاکدامنیاش بهدر کنم، و او راست میگوید و بیگناه است.
(52) (﴿ذَٰلِكَ﴾) اینکه اعتراف نمودم یوسف را به خود خواندهام، به خاطر آن است، (﴿لِيَعۡلَمَ أَنِّي لَمۡ أَخُنۡهُ بِٱلۡغَيۡبِ﴾) که او بداند من در نهان به او خیانت نکردهام. احتمال دارد منظورش شوهرش باشد؛ یعنی اقرار من بدان خاطر است تا شوهرم بداند که در نهان به او خیانت نکردهام، و از من کاری جز خواستن از یوسف سر نزده است. و احتمال دارد که منظور این باشد که اقرار مینمایم او را به خود خواندم، و این بدان معنی است که یوسف راستگو است و در پشت سرش به او خیانت نکردهام. (﴿وَأَنَّ ٱللَّهَ لَا يَهۡدِي كَيۡدَ ٱلۡخَآئِنِينَ﴾) و خداوند مکر و حیلۀ خیانتکاران را به جایی نمیرساند؛ زیرا خیانت و بداندیشیِ هر خیانتکاری به خودش بر میگردد، و روزی حقیقت کارش روشن میشود. سپس از آنجا که این سخن زلیخا، نوعی پاک قرار دادن و تبرئه کردنِ خویشتن بود، و اینکه او در حق یوسف گناهی مرتکب نشده است، این موضوع را تصحیح کرد و گفت:
(53) (﴿وَمَآ أُبَرِّئُ نَفۡسِيٓ﴾) و من نفس خود را از توطئه چینی و تلاش برای اینکار تبرئه نمیکنم، (﴿إِنَّ ٱلنَّفۡسَ لَأَمَّارَةُۢ بِٱلسُّوٓءِ﴾) چرا که نفس بسیار به بدیها و زشتیها و گناهان فرمان میدهد؛ زیرا نفس، مرکبِ شیطان است و از این راه شیطان به انسان نفوذ میکند. (﴿إِلَّا مَا رَحِمَ رَبِّيٓ﴾) مگر کسی که پروردگارم بدو رحم نماید، و او را از شرِّ نفسِ سرکش که به بدیها فرمان میدهد، نجات دهد، و نفسش به پروردگارش اطمینان حاصل کند، و از دعوتگرِ هدایت، اطاعت نماید و از دعوتگرِ گمراهی، سرپیچی کند. و این حالتِ نیک، از نفس آدمی نیست، بلکه از سرِ فضل و رحمت خدا نسبت به بندهاش است. (﴿إِنَّ رَبِّي غَفُورٞ﴾) بیگمان پروردگارم آمرزنده است. و هرکس را که مرتکب گناه شود و توبه نماید و به سویش باز گردد، میآمرزد. (﴿رَّحِيمٞ﴾) مهربان است و توبۀ او را میپذیرد و به وی توفیق میدهد تا کارهای شایسته انجام دهد. و درست همین است که این گفتۀ زنِ عزیز مصر است نه گفتۀ یوسف؛ زیرا وقتی که یوسف در زندان بود و هنوز در حضور پادشاه حاضر نشده بود، زن این صحبت را میکرد.
(54) هنگامی که بیگناهی یوسف برای پادشاه و مردم ثابت شد، پادشاه کسیرا به دنبال وی فرستاد و گفت: (﴿ٱئۡتُونِي بِهِۦٓ أَسۡتَخۡلِصۡهُ لِنَفۡسِي﴾) اورا نزد من بیاورید تا ویرا از افراد مقرب و ویژۀ خود گردانم. پس اورا با احترام و بزرگداشت نزد پادشاه آوردند. (﴿فَلَمَّا كَلَّمَهُۥ﴾) و هنگامی که با او به گفتگو نشست، سخن او را پسندید و جایگاهش نزد پادشاه بیشتر و بالاتر گردید. پس پادشاه به او گفت: (﴿إِنَّكَ ٱلۡيَوۡمَ لَدَيۡنَا مَكِينٌ أَمِينٞ﴾) تو امروز نزد ما ارجمند و امانتدار هستی.
(55) (﴿قَالَ ٱجۡعَلۡنِي عَلَىٰ خَزَآئِنِ ٱلۡأَرۡضِ﴾) یوسف به خاطر تأمین مصلحت مردم گفت: مرا سرپرست اموال و محصولات زمین گردان، (﴿إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٞ﴾) چراکه من نگهدارندۀ دانا هستم؛ یعنی آنچه را که به عهده میگیرم، محافظت مینمایم، و هیچ چیز از آن ضایع نمیشود، و ورود و خروج آن را کنترل میکنم، و روش منع و عطا را میدانم، و به پیچ و خم کار واقف هستم. و این بیانگر آن نیست که یوسف بر فرمانروایی حریص بود، بلکه او علاقهمند بود که به مردم خدمت نماید و به صورت فراگیر، مردم بهرهمند شوند. این انگیزه، او را وادار نمود تا چنین چیزی را طلب کند. و او میدانست دارای کفایت و امانتداری میباشد، و مردم نمیدانستند که او دارای چنین صفاتی است. بنابراین از پادشاه خواست تا او را سرپرست محصولات زمین قرار دهد، پادشاه هم او را سرپرست محصولات و اموال زمین قرار داد و این کار را به وی سپرد
(56 - 57) . خداوند متعال میفرماید: (﴿وَكَذَٰلِكَ﴾) و به واسطۀ این عوامل و مقدمات مذکور، (﴿مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي ٱلۡأَرۡضِ يَتَبَوَّأُ مِنۡهَا حَيۡثُ يَشَآءُ﴾) یوسف را در آن سرزمین، قدرت و نعمت دادیم و هرجا که میخواست منزل میگرفت، و زندگی آسوده و برخوردار از نعمت فراوان و مقام بلند داشت. (﴿نُصِيبُ بِرَحۡمَتِنَا مَن نَّشَآءُ﴾) ما نعمت خود را به هرکسی که بخواهیم، میبخشیم. این رحمت الهی بود که به یوسف رسید، و خداوند آن را برای او مقدر نمود و این تنها در نعمت دنیا منحصر نیست، (﴿وَلَا نُضِيعُ أَجۡرَ ٱلۡمُحۡسِنِينَ﴾) و ما پاداش نیکوکاران را ضایع نمیکنیم. و یوسف -علیه السلام- از طلایهداران نیکوکار بود. پس او در دنیا و آخرت پاداش نیک مییابد. بنابراین گفت: (﴿وَلَأَجۡرُ ٱلۡأٓخِرَةِ خَيۡرٞ لِّلَّذِينَ ءَامَنُواۡ وَكَانُواۡ يَتَّقُونَ﴾) و پاداشِ آخرت، از پاداش دنیا برای کسانی که ایمان آورند و پرهیزگاری میکنند، بهتر است؛ یعنی کسی که هم پرهیزگاری نماید، و هم ایمان داشته باشد. پس به وسیلۀ پرهیزگاری، کارهای حرام از قبیل: گناهان بزرگ و کوچک ترک میشود. و به وسیلۀ ایمانِ کامل، تصدیق قلبیِ دستورات خدا به دست میآید، و اعمالِ قلب و اعمالِ جوارج از قبیل: واجبات و مستحبات انجام میگیرد.
12:58–68Page 242
وَجَآءَ إِخۡوَةُ يُوسُفَ فَدَخَلُواْ عَلَيۡهِ فَعَرَفَهُمۡ وَهُمۡ لَهُۥ مُنكِرُونَ ٥٨
And the brothers of Joseph came [seeking food], and they entered upon him; and he recognized them, but he was to them unknown.1
وَلَمَّا جَهَّزَهُم بِجَهَازِهِمۡ قَالَ ٱئۡتُونِي بِأَخٖ لَّكُم مِّنۡ أَبِيكُمۡۚ أَلَا تَرَوۡنَ أَنِّيٓ أُوفِي ٱلۡكَيۡلَ وَأَنَا۠ خَيۡرُ ٱلۡمُنزِلِينَ ٥٩
And when he had furnished them with their supplies, he said, "Bring me a brother of yours from your father.1 Do you not see that I give full measure and that I am the best of accommodators?
فَإِن لَّمۡ تَأۡتُونِي بِهِۦ فَلَا كَيۡلَ لَكُمۡ عِندِي وَلَا تَقۡرَبُونِ ٦٠
But if you do not bring him to me, no measure will there be [hereafter] for you from me, nor will you approach me."
قَالُواْ سَنُرَٰوِدُ عَنۡهُ أَبَاهُ وَإِنَّا لَفَٰعِلُونَ ٦١
They said, "We will attempt to dissuade his father from [keeping] him, and indeed, we will do [it]."
وَقَالَ لِفِتۡيَٰنِهِ ٱجۡعَلُواْ بِضَٰعَتَهُمۡ فِي رِحَالِهِمۡ لَعَلَّهُمۡ يَعۡرِفُونَهَآ إِذَا ٱنقَلَبُوٓاْ إِلَىٰٓ أَهۡلِهِمۡ لَعَلَّهُمۡ يَرۡجِعُونَ ٦٢
And [Joseph] said to his servants, "Put their merchandise1 into their saddlebags so they might recognize it when they have gone back to their people that perhaps they will [again] return."
فَلَمَّا رَجَعُوٓاْ إِلَىٰٓ أَبِيهِمۡ قَالُواْ يَٰٓأَبَانَا مُنِعَ مِنَّا ٱلۡكَيۡلُ فَأَرۡسِلۡ مَعَنَآ أَخَانَا نَكۡتَلۡ وَإِنَّا لَهُۥ لَحَٰفِظُونَ ٦٣
So when they returned to their father, they said, "O our father, [further] measure has been denied to us, so send with us our brother [that] we will be given measure. And indeed, we will be his guardians."
قَالَ هَلۡ ءَامَنُكُمۡ عَلَيۡهِ إِلَّا كَمَآ أَمِنتُكُمۡ عَلَىٰٓ أَخِيهِ مِن قَبۡلُ فَٱللَّهُ خَيۡرٌ حَٰفِظٗاۖ وَهُوَ أَرۡحَمُ ٱلرَّٰحِمِينَ ٦٤
He said, "Should I entrust you with him except [under coercion] as I entrusted you with his brother before? But Allāh is the best guardian, and He is the most merciful of the merciful."
وَلَمَّا فَتَحُواْ مَتَٰعَهُمۡ وَجَدُواْ بِضَٰعَتَهُمۡ رُدَّتۡ إِلَيۡهِمۡۖ قَالُواْ يَٰٓأَبَانَا مَا نَبۡغِيۖ هَٰذِهِۦ بِضَٰعَتُنَا رُدَّتۡ إِلَيۡنَاۖ وَنَمِيرُ أَهۡلَنَا وَنَحۡفَظُ أَخَانَا وَنَزۡدَادُ كَيۡلَ بَعِيرٖۖ ذَٰلِكَ كَيۡلٞ يَسِيرٞ ٦٥
And when they opened their baggage, they found their merchandise returned to them. They said, "O our father, what [more] could we desire? This is our merchandise returned to us. And we will obtain supplies [i.e., food] for our family and protect our brother and obtain an increase of a camel's load; that is an easy measurement."1
قَالَ لَنۡ أُرۡسِلَهُۥ مَعَكُمۡ حَتَّىٰ تُؤۡتُونِ مَوۡثِقٗا مِّنَ ٱللَّهِ لَتَأۡتُنَّنِي بِهِۦٓ إِلَّآ أَن يُحَاطَ بِكُمۡۖ فَلَمَّآ ءَاتَوۡهُ مَوۡثِقَهُمۡ قَالَ ٱللَّهُ عَلَىٰ مَا نَقُولُ وَكِيلٞ ٦٦
[Jacob] said, "Never will I send him with you until you give me a promise [i.e., oath] by Allāh that you will bring him [back] to me, unless you should be surrounded [i.e., overcome by enemies]." And when they had given their promise, he said, "Allāh, over what we say, is Entrusted."1
وَقَالَ يَٰبَنِيَّ لَا تَدۡخُلُواْ مِنۢ بَابٖ وَٰحِدٖ وَٱدۡخُلُواْ مِنۡ أَبۡوَٰبٖ مُّتَفَرِّقَةٖۖ وَمَآ أُغۡنِي عَنكُم مِّنَ ٱللَّهِ مِن شَيۡءٍۖ إِنِ ٱلۡحُكۡمُ إِلَّا لِلَّهِۖ عَلَيۡهِ تَوَكَّلۡتُۖ وَعَلَيۡهِ فَلۡيَتَوَكَّلِ ٱلۡمُتَوَكِّلُونَ ٦٧
And he said, "O my sons, do not enter from one gate but enter from different gates; and I cannot avail you against [the decree of] Allāh at all. The decision is only for Allāh; upon Him I have relied, and upon Him let those who would rely [indeed] rely."
وَلَمَّا دَخَلُواْ مِنۡ حَيۡثُ أَمَرَهُمۡ أَبُوهُم مَّا كَانَ يُغۡنِي عَنۡهُم مِّنَ ٱللَّهِ مِن شَيۡءٍ إِلَّا حَاجَةٗ فِي نَفۡسِ يَعۡقُوبَ قَضَىٰهَاۚ وَإِنَّهُۥ لَذُو عِلۡمٖ لِّمَا عَلَّمۡنَٰهُ وَلَٰكِنَّ أَكۡثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَعۡلَمُونَ ٦٨
And when they entered from where their father had ordered them, it did not avail them against Allāh at all except [it was] a need [i.e., concern] within the soul of Jacob, which he satisfied. And indeed, he was a possessor of knowledge because of what We had taught him, but most of the people do not know.
وَجَاء إِخْوَةُ يُوسُفَ فَدَخَلُواْ عَلَيْهِ فَعَرَفَهُمْ وَهُمْ لَهُ مُنكِرُونَ و برادران يوسف آمدند و بر او وارد شدند، يوسف آنان را شناخت ولي آنها يوس را نشناختند. وَلَمَّا جَهَّزَهُم بِجَهَازِهِمْ قَالَ ائْتُونِي بِأَخٍ لَّكُم مِّنْ أَبِيكُمْ أَلاَ تَرَوْنَ أَنِّي أُوفِي الْكَيْلَ وَأَنَاْ خَيْرُ الْمُنزِلِينَ و هنگامي که ساز و برگشان را فراهم کرد، گفت:«برادر پدري خود را نزد من آوريد، مگر نمي بينيد که من پيمانه را به تمام و کمال مي دهم و من بهترين ميزبان هستم؟» فَإِن لَّمْ تَأْتُونِي بِهِ فَلاَ كَيْلَ لَكُمْ عِندِي وَلاَ تَقْرَبُونِ پس اگر او را نزد من نياوريد نزد من پيمانه اي نداريد و ديگر نزد من نياييد. قَالُواْ سَنُرَاوِدُ عَنْهُ أَبَاهُ وَإِنَّا لَفَاعِلُونَ گفتند:«ما تلاش خواهيم کرد به هر وسيله ي ممکن او را نزد تو بياوريم و اين کار را خواهيم کرد» وَقَالَ لِفِتْيَانِهِ اجْعَلُواْ بِضَاعَتَهُمْ فِي رِحَالِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَعْرِفُونَهَا إِذَا انقَلَبُواْ إِلَى أَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ و به غلامشان گفت:«قيمت کالايي را که پرداخته اند در ميان بارهايشان بگذاريد، شايد آنان چون به نزد خانواده شان باز روند بدان پي ببريد و بلکه بر گردند». فَلَمَّا رَجِعُوا إِلَى أَبِيهِمْ قَالُواْ يَا أَبَانَا مُنِعَ مِنَّا الْكَيْلُ فَأَرْسِلْ مَعَنَا أَخَانَا نَكْتَلْ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ و هنگامي که به نزد پدرشان برگشتند، گفتند:«آذوقه و حبوبات را از ما دريغ داشته اند، پس برادرمان را با ما بفرست تا پيمانه بگيريم، و همانا ما نگهبان و حافظ او هستيم» قَالَ هَلْ آمَنُكُمْ عَلَيْهِ إِلاَّ كَمَا أَمِنتُكُمْ عَلَى أَخِيهِ مِن قَبْلُ فَاللّهُ خَيْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ يعقوب گفت: «آيا من دربارة او به شما اطمينان كنم همانگونه كه دربارة برادرش (يوسف) قبلاً به شما اطمينان كردم؟ خداوند بهترين نگهبان و او مهربانترين مهربانان است». وَلَمَّا فَتَحُواْ مَتَاعَهُمْ وَجَدُواْ بِضَاعَتَهُمْ رُدَّتْ إِلَيْهِمْ قَالُواْ يَا أَبَانَا مَا نَبْغِي هَـذِهِ بِضَاعَتُنَا رُدَّتْ إِلَيْنَا وَنَمِيرُ أَهْلَنَا وَنَحْفَظُ أَخَانَا وَنَزْدَادُ كَيْلَ بَعِيرٍ ذَلِكَ كَيْلٌ يَسِيرٌ و چون بارشان را باز كردند، ديدند كه كالايشان به آنان باز گردانده شده است. گفتند: «اي پدر! ما ديگر چه مي خواهيم؟ اين كالاي ماست كه به ما بازگردانده شده است و (مي رويم) براي خانوادة خود آذوقه بياوريم و از برادرمان مراقبت مي كنيم و يك بار شتر افزون خواهيم آورد به دست آوردن اين «بار» برايمان سهل و آسان است. قَالَ لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَكُمْ حَتَّى تُؤْتُونِ مَوْثِقًا مِّنَ اللّهِ لَتَأْتُنَّنِي بِهِ إِلاَّ أَن يُحَاطَ بِكُمْ فَلَمَّا آتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ قَالَ اللّهُ عَلَى مَا نَقُولُ وَكِيلٌ گفت: «من هرگز او را با شما نخواهم فرستاد تا اينكه پيماني الهي به من بدهيد كه او را به من برمي گردانيد، مگر اينكه گرفتار آييد (و قدرت از شما سلب شود)، سپس وقتي آنان با او پيمان بستند، گفت:«خداوند بر آنچه مي گوييم آگاه است». وَقَالَ يَا بَنِيَّ لاَ تَدْخُلُواْ مِن بَابٍ وَاحِدٍ وَادْخُلُواْ مِنْ أَبْوَابٍ مُّتَفَرِّقَةٍ وَمَا أُغْنِي عَنكُم مِّنَ اللّهِ مِن شَيْءٍ إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَعَلَيْهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ و گفت:«اي پسران من! از يك در داخل نشويد، بلكه از درهاي گوناگون وارد شويد، و نمي توانم چيزي را كه خداوند مقرر كرده است از شما دور كنم، فرمانروايي و حكم از آن خداست، بر او توكل كرده ام و توكل كنندگان بايد بر او توكل نمايند». وَلَمَّا دَخَلُواْ مِنْ حَيْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُم مَّا كَانَ يُغْنِي عَنْهُم مِّنَ اللّهِ مِن شَيْءٍ إِلاَّ حَاجَةً فِي نَفْسِ يَعْقُوبَ قَضَاهَا وَإِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ لِّمَا عَلَّمْنَاهُ وَلَـكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ و هنگامي كه به روشي كه پدرشان به آنان دستور داده بود وارد شوند، چنين ورودي نمي توانست آنان را از آنچه خداوند خواسته بود بدور بدارد، ولي آنچه را كه در دل يعقوب بود برآورده كرد، بي گمان يعقوب به خاطر اينكه ما به آموخته بوديم، داراي دانش بزرگي بود. اما بسياري از مردم نمي دانند.
(58) هنگامی که یوسف ـ علیه السلام ـ خزانهدار محصولات زمین شد، به بهترین شیوه به تدبیر امور آن پرداخت؛ و در تمام زمینهای زراعی مصر در سالهای پربرکت، کشاورزی بزرگی را به راه انداخت؛ و خوراکیهای زیادی را انبار کرد، و کاملاً آن را حفظ نمود. و هنگامی که سالهای خشک فرا رسیدند، قحطی به هر طرف سرایت کرد تا اینکه به فلسطین رسید که یعقوب، و فرزندانش در آن اقامت داشتند. و یعقوب فرزندانش را برای تهیۀ آذوقه و مخارج خانواده به مصر فرستاد، (﴿وَجَآءَ إِخۡوَةُ يُوسُفَ فَدَخَلُواۡ عَلَيۡهِ فَعَرَفَهُمۡ وَهُمۡ لَهُۥ مُنكِرُونَ﴾) و برادران یوسف آمدند و بر او وارد شدند. یوسف آنان را شناخت ولی برادرانش او را نشناختند.
(59) (﴿وَلَمَّا جَهَّزَهُم بِجَهَازِهِمۡ﴾) و هنگامی که ساز و برگشان را فراهم دید، به آنها پیمانه داد، همانطور که به دیگران پیمانه داد. و از تدبیر و روش خوب او این بود که به هیچ کس بیش از یک بارِ شتر پیمانه نمیداد. یوسف آنان را از حالتشان پرسید، و آنها به او خبر دادند که برادری دیگر دارند که نزد پدرشان است، و او بنیامین نام دارد. (﴿قَالَ ٱئۡتُونِي بِأَخٖ لَّكُم مِّنۡ أَبِيكُمۡ﴾) یوسف به آنان گفت: آن برادر پدری خود را نزد من بیاورید. سپس آنها را بر آوردن برادرشان تشویق نمود و گفت: (﴿أَلَا تَرَوۡنَ أَنِّيٓ أُوفِي ٱلۡكَيۡلَ وَأَنَا۠ خَيۡرُ ٱلۡمُنزِلِينَ﴾) مگر نمیبینید که من پیمانه را به تمام و کمال میدهم، ومن بهترین میزبانم؟
(60) سپس آنها را ترساند که اگر اورا نیاورید، (﴿فَلَا كَيۡلَ لَكُمۡ عِندِي وَلَا تَقۡرَبُونِ﴾) نزد من هیچ پیمانهای ندارید، و به شما چیزی نمیدهم، و دیگر پیش من نیایید؛ و این به خاطر آن بود که او میدانست آنها مجبورند به نزد وی بیایند، و این موضوع، آنان را وادار میسازد تا او را با خود بیاورند.
(61) (﴿قَالُواۡ سَنُرَٰوِدُ عَنۡهُ أَبَاهُ﴾) گفتند: ما با پدرش راجع به او با لطایف حیل گفتگو میکنیم. این دلالت مینماید که یعقوب ـ علیه السلام ـ دل باخته و شیفتۀ فرزندش بود، و طاقت دوریاش را نداشت؛ چرا که بعد از گم شدنِ یوسف، مایۀ دلگرمی و دلجویی یعقوب بود. بنابراین فرستادن او همراه برادران، نیاز به اندیشه داشت. (﴿وَإِنَّا لَفَٰعِلُونَ﴾) و آنچه را که به ما فرمان دادهای، خواهیم کرد.
(62) (﴿وَقَالَ لِفِتۡيَٰنِهِ﴾) و یوسف به خدمتگزاران خود گفت: (﴿ٱجۡعَلُواۡ بِضَٰعَتَهُمۡ﴾) پول و کالای آنها را که با آن آذوقه خریدند، (﴿فِي رِحَالِهِمۡ لَعَلَّهُمۡ يَعۡرِفُونَهَآ﴾) در میان بارهایشان بگذارید، شاید آنان چون به نزد خانوادههایشان باز روند، بدان پی ببرند، (﴿لَعَلَّهُمۡ يَرۡجِعُونَ﴾) بدان امید که به سوی ما باز آیند. البته بر یوسف گران نیامده بود که در مقابل آذوقهای که به آنان داده بود، هیچ کالا و پولی از برادرانش نگرفته بود. و ظاهراً میخواست آنها را ترغیب کند که دوباره به آنان احسان کند، و در حد کفاف به آنان آذوقه بدهد. سپس طوری پول و کالاهایشان را به آنان بازگرداند که خود احساس نکنند و ندانند که یوسف در آینده چه برنامهای برای آنان دارد؛ زیرا احسان و نیکی، انسان را وادار مینماید تا نیکی دیگران را کاملاً جبران نماید.
(63) (﴿فَلَمَّا رَجَعُوٓاۡ إِلَىٰٓ أَبِيهِمۡ قَالُواۡ يَٰٓأَبَانَا مُنِعَ مِنَّا ٱلۡكَيۡلُ﴾) و هنگامی که به نزد پدرشان برگشتند، گفتند: پدرجان! پیمانه [و آذوقه] را از ما دریغ داشتهاند؛ و اگر برادرمان را با ما نفرستی، به ما آذوقه نخواهند داد، (﴿فَأَرۡسِلۡ مَعَنَآ أَخَانَا نَكۡتَلۡ﴾) پس برادرمان را با ما بفرست تا سبب گرفتن پیمانه برای ما باشد. سپس خود را به محافظت از او پایبند نموده و گفتند: (﴿وَإِنَّا لَهُۥ لَحَٰفِظُونَ﴾) و همانا او را در مقابل سختیها محافظت میکنیم.
(64) (﴿قَالَ﴾) یعقوب ـ علیه السلام ـ به آنان گفت: (﴿ هَلۡ ءَامَنُكُمۡ عَلَيۡهِ إِلَّا كَمَآ أَمِنتُكُمۡ عَلَىٰٓ أَخِيهِ مِن قَبۡلُ﴾) آیا من دربارۀ او به شما اطمینان کنم، همانگونه که در مورد برادرش یوسف قبلاً به شما اطمینان کردم؟! یعنی قبلاً نیز شما تأکید کردید که به محافظت و مراقبت از یوسف خواهید پرداخت، با وجود این، به عهد و پیمان مؤکدی که داده بودید، وفا نکردید. پس من به عهد شما اعتماد نمیکنم، بلکه به خدا توکل مینمایم. (﴿فَٱللَّهُ خَيۡرٌ حَٰفِظٗاۖ وَهُوَ أَرۡحَمُ ٱلرَّٰحِمِينَ﴾) خداوند بهترین نگهبان و مهربانترین مهربانان است؛ یعنی خداوند حالت مرا میداند، و امیدوارم که به من رحم نماید، و او را حفاظت کند و به من باز گرداند. از این گفتار چنین به نظر میآید که حضرت یعقوب در رابطه با فرستادن بنیامین با پسرانش نرمی نشان داد.
(65) سپس آنان (﴿وَلَمَّا فَتَحُواۡ مَتَٰعَهُمۡ وَجَدُواۡ بِضَٰعَتَهُمۡ رُدَّتۡ إِلَيۡهِمۡ﴾) وقتی بارشان را باز کردند، دیدند که کالایشان به آنان باز گردانده شده است، و آنها دانستند که یوسف قصداً آن را به آنان برگردانده، و خواسته است در ملکیت آنان باقی بماند. (﴿قَالُواۡ﴾) و برای اینکه پدرشان را تشویق نمایند تا برادرشان را همراه آنان بفرستد، گفتند: (﴿يَٰٓأَبَانَا مَا نَبۡغِي﴾) ای پدر ما! بعد از این بزرگداشت نیکو که پیمانه را به طور کامل به ما داده است، و کالای ما را که در عوض خرید آذوقه دادهایم به ما برگردانده است، دیگر چه میخواهیم؟ و این کار او، بیانگر خلوص فراوانی است که نسبت به ما دارد. (﴿هَٰذِهِۦ بِضَٰعَتُنَا رُدَّتۡ إِلَيۡنَاۖ وَنَمِيرُ أَهۡلَنَا﴾) این کالای ماست که به ما بازگردانده شده است؛ اگر برادرمان را با خود ببریم، سهمیۀ یک نفر دیگر را به ما میدهد، و ما برای خانواده آذوقه میآوریم که آنها به شدت به مخارج و آذوقه نیاز دارند. (﴿وَنَحۡفَظُ أَخَانَا وَنَزۡدَادُ كَيۡلَ بَعِيرٖ﴾) و از برادرمان مراقبت میکنیم، و با فرستادن وی با ما، یک بار شتر افزون خواهیم آورد؛ چراکه او به هر یک نفر، بار یک شتر میدهد (﴿ذَٰلِكَ كَيۡلٞ يَسِيرٞ﴾) و به دست آوردن این بارِ آذوقه، سهل و آسان است و از این کار ضرری متوجه شما نمیشود؛ چون رفتن و بازگشتن، مدت زیادی را نمیبرد، و مصلحت این کار هم روشن است.
(66) (﴿قَالَ﴾) یعقوب به آنان گفت: (﴿لَنۡ أُرۡسِلَهُۥ مَعَكُمۡ حَتَّىٰ تُؤۡتُونِ مَوۡثِقٗا مِّنَ ٱللَّهِ﴾) من هرگز او را با شما نخواهم فرستاد، مگر اینکه پیمان سختی بدهید و به خدا سوگند بخورید که، (﴿لَتَأۡتُنَّنِي بِهِۦٓ إِلَّآ أَن يُحَاطَ بِكُمۡ﴾) او را به من بر میگردانید، مگر اینکه چیزی بر سر شما بیاید که توان رویارویی با آن را نداشته، و نتوانید آن را از خود دور سازید. (﴿فَلَمَّآ ءَاتَوۡهُ مَوۡثِقَهُمۡ﴾) و هنگامی که با او، بر آنچه که گفته و خواسته بود، پیمان بستند، (﴿قَالَ ٱللَّهُ عَلَىٰ مَا نَقُولُ وَكِيلٞ﴾) گفت: خداوند بر آنچه میگوییم، آگاه است؛ یعنی شهادت و گواهی خدا و حفاظت و کفالت او، برای ما کافی است.
(67) سپس وقتی بنیامین را با آنها فرستاد، آنان را سفارش کرد که وقتی به مصر وارد شدند، (﴿لَا تَدۡخُلُواۡ مِنۢ بَابٖ وَٰحِدٖ وَٱدۡخُلُواۡ مِنۡ أَبۡوَٰبٖ مُّتَفَرِّقَةٖ﴾) از یک در داخل شهر نشوند، بلکه از درهای گوناگون وارد شوند، و این بدان خاطر بود که یعقوب ترسید چشم بد بخورند؛ زیرا آنها زیاد بودند و منظر و سیمای خوبی داشتند، آنها فرزندان یک نفر بودند و همین امکان چشم خوردن آنان را فراهم میکرد. (﴿وَمَآ أُغۡنِي عَنكُم مِّنَ ٱللَّهِ مِن شَيۡءٍ﴾) و نمیتوانم چیزی را که خداوند مقرر کرده است، از شما دور کنم؛ زیرا آنچه برای شما مقدر شده است، حتماً باید پیش بیاید. (﴿إِنِ ٱلۡحُكۡمُ إِلَّا لِلَّهِ﴾) فیصله دادنِ امور از آن اوست؛ و فرمان، فرمان اوست. پس آنچه که او مقدر نموده و به آن حکم کرده است، حتماً به وقوع خواهد پیوست. (﴿عَلَيۡهِ تَوَكَّلۡتُ﴾) بر خدا توکل نمودهام، نه بر سبب و راهی که شما را بدان سفارش نمودم، (﴿وَعَلَيۡهِ فَلۡيَتَوَكَّلِ ٱلۡمُتَوَكِّلُونَ﴾) و توکل کنندگان باید بر او توکل نمایند؛ زیرا با توکل، همۀ خواستهها حاصل میشود، و هر امر ناگواری دور میگردد.
(68) (﴿وَلَمَّا دَخَلُواۡ مِنۡ حَيۡثُ أَمَرَهُمۡ أَبُوهُم مَّا كَانَ يُغۡنِي عَنۡهُم مِّنَ ٱللَّهِ مِن شَيۡءٍ إِلَّا حَاجَةٗ فِي نَفۡسِ يَعۡقُوبَ قَضَىٰهَا﴾) و هنگامی که رفتند، از آنجا که پدرشان به آنان دستور داده بود وارد شدند. این کار، آنان را از آنچه خداوند خواسته بود، نمیتوانست به دور بدارد، ولی آنچه را که در دلِ یعقوب بود، برآورده کرد؛ و آن، انگیزۀ مهربانی و محبت نسبت به فرزندان بود؛ و با این کار، آرامش خاطرش حاصل شد. و این ناشی از کمبود علم او نبود، زیرا یعقوب از پیامبران بزرگوار و علمای ربانی بود. بنابراین خداوند در مورد او فرمود: (﴿وَإِنَّهُۥ لَذُو عِلۡمٖ﴾) و او دارای دانشی بزرگ بود، (﴿لِّمَا عَلَّمۡنَٰهُ﴾) به خاطر اینکه ما به او آموخته بودیم و با قدرت و توانایی خودش آن را یاد نگرفته بود، بلکه به فضل خدا و به تعلیم الهی از آن دانش برخوردار شده بود.(﴿وَلَٰكِنَّ أَكۡثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَعۡلَمُونَ﴾) اما بیشتر مردم، سرانجام کارها را نمیدانند. همچنین اهل علم نیز بخش زیادی از علوم و احکام و لوازمات آن بر آنان پوشیده و مخفی میماند.
Text: Quranic Universal Library (Tarteel), via spa5k/tafsir_api (MIT), at a fixed version. The ayahs: Quran Foundation. Sources and licences